خوب و بد بعد از 3 ماه .!؟.!؟.

آخر پاییز شد...می نشینم....
میشمارم :
اشک های ریخته را...
سیگار های سوخته را!...
موهای سفیدم را !...
چروک های پیشانی ام را!...
جای زخم هایم را!...
تکه های شکسته ی غرورم را!...
بغض های فرو خورده ام را!...
شبهای مردنم را!...
در آخر هم مهمترین دارایی ام را میشمارم!...
ت---ن---ه----ا---ی---ی!
یعنی
تنهایی ر اه می روم و شهر زیرِ پاهایم تمام می شود!
>>>>>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<<<<
سلام به همهٔ دوستای مهربونم تو را قرآن ببخشیدم دارم
از شرمندگی آب میشم از شما چه پنهون باشه ۳ هفتهای
بود میخواستم UP کنم اما اصلاحسش نبود دستم به نوشتن
نمیرفت این ۳ ماهی که نبودم درگیری دانشگاهو هزار بدبختی
دیگه که دست به گریبان هر کسی که تازه وارد یه کشور دیگه
میشه هست خدا را شکر کم کم عادت کردم به اینجا امیدوارم
دلیل هام واسه سه ماه UP نکردنم کافی باشه و منو بخشیده
باشید از همهٔ دوستانی که حتی با اینکه وقت نمیکردم
بهشون سر بزنم ولی بهم همیشه سر میزدن ممنونم.
تمام احساسمو تقدیم میکنم به شما دوستای مهربونم...و دوستتون دارم....
از چند وقت پیش
بگم واستون که وقتی همتون اونجا در حس و حال غم
بودین منم دلم با شماها هم درد بود اما جسمم میون شادی بود؟؟!؟؟
کدام یک؟
(عزای حسین:(<&> کریسمس:) )
گذشت تا به اینجا
دیشب داشتم به آرزوهام فکر میکردم :

مرتبشون کردم، خيلي
وقت بود سراغشون نرفته بودم,
به خيلياشون ديگه لازم نبود برسم ,به بعضیاشونم چه خوب شد كه نرسيدم,
به يكي دو تا رسيده بودم ولي حواسم نبود,يه چند تايي هم نرسيده داشتم
كه بعضياشون احمقانه بود, يادم افتاد يك جايي خونده بودم؟
اگر مي خوای خدا را بخندوني ؟...
نقشه هايي كه براي
آيندت كشيدي را براش تعريف كن:
وای که من چقدر خدا رو خندوندم ،احساس کردم دلقک سیرکشم
و من بدم نيومد اگه باشم..... هنوزم دارم قرار داد
کاریمو با خدا تمدید میکنم...
خدا هم خوش انصاف حقوقمو زیاد کرده! اما آخر هر فصل دریغ از یک وصل.
توی روزایی که گذشت
احساس کردم چیزی را؟
وقتی به انسانی گفتمش(احساس).... در جواب شنیدم؟
چـــــی؟یه بار دیگه بـــــگو!!!
صبر کــــن ببینم میتونم تو گـــــوگــــل ســـرچ کنم...!
شــــاید بتونم چیــــــزی پیــــدا کنــــم...
ولـــــی شنیدم
مــــرد...نابــــــود شــــد....!
گشتــــم نبـــــود...نگـــرد نیســــــت...!
فکر کنم بهتره از فرهنگ لغت حذفش کنیم...!!!
و من در فکری عمیق فرو رفتم که بعضی وقتها بعضی جاها باید
یقهٔ احساسمو بگیرم بزنم تو گوشش با تمام قدرت سرش داد بکشم
تو یکی دیگه خفه شو که تا الان هرچی کشیدم بخاطر تو بوده.
.................................اجازه بدید قبل از اینکه سال ۲۴ را شروع کنم یه حضور ، غیاب کنم!
درد.........حاضر اما حضورش داره کمرنگتر میشه؟!
شادی........کلاس هاشو منظم نمیاد!
دوری..........حاضر!
احساس.......هنوز حاضر!
گریه........حاضر!
عشق.......ترک کرده اینجا را...!؟
میخوام همین الان که اول ۲۴ سال هست با هم دیگه حرف بزنیم...؟
درد
تو قبلاً کلاس هاتو منظم تر میومدی
چی شده چند جلسهای غیبت داشتی؟
درد:همیشه
شما نیازی به من نداشتید و
بعضی کلاسهاواقعا جای من نبود که بیام!
شادی تو چه توجیهی داری در برابر غیبتهات؟
شادیهمون
توجیه درد را دارم اصلا بعضی
کلاسهای شما با من سازگار نبود!
چرا مثه درد & شادی غیبت نکردی؟
احساس مگه به تو نگفتم که دیگه نیای کلاس تو سابقهٔ خوبی نداری
نمیخواد حرفی بزنی فقط خفه شو و همین الان گمشو بیرون!
گریه تو هم که هنوز حاضری؟ حرفی داری واسه گفتن؟
گریه: من تا وقتی درد بیاد منم همراهش میام چون خونه هامون
نزدیک هم دیگست و اگه من نباشم درد تنها خفتون میکنه!
پس
عشق چی شد؟!!! کسی سوالی در موردش نپرسه؟!
خودم اخراجش کردم خیلی وقت پیش.
شاید دلیل اینکه خیلی هاتون اینجا نشستید همون بود!
خوب چند روزی هست که سال ۲۴ شروع شده...
الان ۲۳ سال هست که در کنار هم دیگه هستیم .
نمیدونم سال جدید را میتونم در کنار همتون باشم یا نه...؟!
فعلا همه به غیر از گریه میتونن برن....
یه چشم خیس...یه موزیک لایت... یه فنجون قهوهٔ تلخ.....

آنقدر در این ۲۳ سالی که رفت فریادهایم را سکوت کردم که اگر به چشمانم بنگرید
کور میشوید.. زندگی برای هر آدمی از یه جایی..از یه روزی...به بعد دیگه هیچ چیز
مثل سابق نیست.! نه روزها،نه رنگها،نه آدمها،نه.... زندگی منم همین حال هوا را
داره... زندگی جونه مادرت تو دیگه نمک نپاش تنم پر از زخمه.!.؟.
این روزها دست به دامن خدا که میشوم چیزی آهسته درون من به صدا در میاید که
نترس! از باختن تا ساختن دوباره فاصلهای نیست؟ د ... آخه لامصب ما همین که
اومدیم دوباره بسازیم از شانس گ....ه ما یا قانون یه جا عوض شد یا همه چیز
ریخت به هم. میگی درها بی تقصیرند دستهای خودم بود که آنها را بست! آخه
زمونه تمام استخوانهای دستامو که خرد کرد که بخوام دری را ببندم...
گاهی میخوام بی رحم باشم با خود...خودم.دست دلم را بگیرم،
کنج خلوتی را پیدا کنم خیره شوم در چشمان دلم و بدون هیچ مقدمه و
حاشیه ای برایش بازگو کنم؟ تمام آنچه را که خوب می داند! اما نمی خواهد و
یا شاید نمی تواند باور کند ...باید بی رحمانه تمام بغض کردن هایش را!
ضجه زدن هایش را نادیده بگیرم و باز هم بگویم ...؟آنقدر بگویم تا باور کند
تمام آنچه را که نمی خواست؟! و یا شاید نمی توانست باور کند تا به امروز.!.
فریاد بزنم :::
زندگــــــی جان ، عزیــــزم ! ای تو روحت...!
اگه افتخار میــدی چند قدمـــی باهام راه بیـــا...فقط چند قدم که بتونم
ابتدای مسیرم را بدون هیچ سردرگمی پیدا کنم! چرا آخه اینجوری میکنی
باهام تو را قرآن چه کار کردم؟؟
آنقدر سوختهام که با همهٔ بی گناهیم آتش جهنم نگذارد به تنم تاثیری...

تو که با ما خوب تا نکردی اما خودمونیم مرا خوب تا کردی...!
آخه چرا میگید زندگی را قشنگ ببینم؟ هان؟
اینکه به هر کس محبت کردم هار شد؟!
لامصب بهت گفتم خاکیم اما نگفتم آسفالتم کن.
به بعضیها باید تو بچگی آمپول ضد هاری بزنن؟
که وقتی بزرگ شدن هار نشن پاچتو بگیرن.
من دیگه به دنبال کسی میگردم که نه آدم باشد...نه انسان...نه دوست ؛ رفیق صمیمی...
کسی که پشت سایهاش خنجری نباشد برای دریدن(تنهایی)...
نه میخواهم تنهایی را معنی کنم؛ نه آن را تعریف کنم، و نه بشنوم.؟.
فقط میخواهم تنهایی را زندگی کنم.....!
خدایا دلگیر نشو ازم اما دنیات ته ه ه ه ه ه ه ه ه نامردیه........................

چه متنهایی را که تایپ کردم ولی سند نشد یک اسپیس گرفتم تا ته___________
PN1:نه تلخم ، نه شیرین ، مزه بی تفاوتی میدهم این روزها.
: اینم از حال و هوای اطرافم این روزها :::PN2








